از آنچه نمی دانی و از آنچه که نمی دانی که نمی دانی و از آنچه که نمی دانی ولی فکر می کنی که می دانی انسان چه موجود عجیبی است او بزرگترین مسئله مربوط به خودش را( مرگ ) به آسانی فراموش می کند واز یاد می برد نه لحظه آمدنش را به یاد دارد ونه زمان نابودیش را می داند اما هر چه قدر به زمان مرگش نزدیک تر می شود به دنیا وابسته تر ودلبسته تر می شود . بر روی خاک مغرورانه راه می رود انگار نه انگار که روزی زیز خاک مدفون می شود در مقابل تقدیر وسرنوشت یا حوادث ناگهانی علیل و ذلیل می شود وقتی عزیزترین کسانش میمیرند روز اول از شدت ناراحتی می خواهد خودش را نفله کند اما وقتی مدتی گذشت آنقدر هنرمندانه او را از یاد می برد که انگار از اول چنین کسی وجود نداشت وقتیکه انتظار رسیدن به چیزی یا کسی را می کشد و آرزویش را در دل می کارد حاضر است دست به هر کاری برسد اما وقتی به آرزویش رسید باز همه چیز را ازیاد می برد وآرزویش را بی ارزش می بیند و باز یک خیال تازه یک وهم دوباره چیزی که مهم است اینست که انسانهای قانع و الکی خوش کسانیکه نمی خواهند کمی جلوتر از بینی مبارکشان را ببینند زیاد است همه مثل همند همه مثل همند اما دریغ از یک فرد تفاوت چیزی که یافت نمی شود همین تفاوت است تو می توانی در رویای خودت ازهر کسی که می خواهی یک فرد متفاوت بسازی اما وقتی در حقیقت او را دریابی می بینی که او هم مثل دیگران است تفاوتی در کار نیست