عشق مجازی حالتی است در انسان که دارای حالت متضادی است با نام تنفر داشتن ولی در عشق حقیقی چنین عالتی وجود ندارد. یعنی هیچ نقطه مقابلی وجود ندارد. در عشق مجازی دوست داشتن همیشه با علتی آغاز میشودولی برای عشق حقیقی وجود علت لازم نیست. عشق حقیقی آتشی است که ناآگاهانه وتنها با یک جرقه روشن می شود ولی در عشق مجازی این آتش با زمینه قبلی همراه با خواست آگاهانه و علت قابل قبول ایجاد می شود . عشق مجازی ابراز علاقه است ولی عشق حقیقی پیدا کردن گم شده است . عشق مجازی از روی عادت ایجاد می شودولی عشق حقیقی نیرویی است که به آسانی معنی نمی شود شاید گفت که گم شدن در معشوق است .عشق حقیقی با رنجیدن عاشق تمام نمی شود بلکه دوران جدیدی از تمنا آغاز میشود.ولی عشق مجازی با کار خلاف میل دوست که بر طبع شیرین دوست نشیند و یا اینکه به ضرر دوست تمام شود به دشمنی تبدیل می شود.عشق مجازی نمی تواند کل باشدیعنی با آن نمی توان دوست داشتن را معنی کردولی عشق حقیقی کل است و دوست داشتن جزیی از آن است . عشق مجازی وابسته به نفس است ولی عشق حقیقی از حریم روحانی دل سر چشمه می گیرد. در روح است و از آنجا فوران می کند و در درون رگها ودر خون می جوشدو هستی انسان را فرا می گیرد .عشق مجازی دستور می گیرد ولی عشق حقیقی دستور می دهد و ضربه خود را بر همه ابعاد وجودی انسان وارد می کند . عشق حقیقی را هر انسانی نمی تواند تجربه کند و هر کسی نمی تواد به آن حالت برسد . دارای محدودیت است و انسانهایی به صورت محدود آنرا تجربه کرده و می توانند بکنند .ولی عشق مجازی را در زندگی روزمره انسانها در هزاران مورد می توان مشاهده کرد . عشق مجازی در یک مورد نمی تواند مرتبه داشته باشدو فقط می تواند با موارد دیگر فرق داشته باشد این عشق تکامل نمی یابد پیشرفت نمی کند وبه اوج نمی رسد چون از نفس است وزمینی . ولی عشق حقیقی دارای مرتبه است. وتکامل پذیر است می تواند و به اوج برسد .از روح است وآسمانی ...عشق مجازی از قوانین حاکم بر طبیعت پیروی می کند و مشمول قانون مرور زمان و فراموشی است از بین می رود و جایش را به نیرویی دیگر می دهد ولی عشق حقیقی پایان نمیگیرد وهرگز نمیمیرد
و حرف آخر اینکه همه در سخن ؛ اظهار عشق به خداوند می کنند ولی از میان میلیونها عاشق خدا ؛عاشق خدا پیدا نمی شود !
از آنچه نمی دانی و از آنچه که نمی دانی که نمی دانی و از آنچه که نمی دانی ولی فکر می کنی که می دانی انسان چه موجود عجیبی است او بزرگترین مسئله مربوط به خودش را( مرگ ) به آسانی فراموش می کند واز یاد می برد نه لحظه آمدنش را به یاد دارد ونه زمان نابودیش را می داند اما هر چه قدر به زمان مرگش نزدیک تر می شود به دنیا وابسته تر ودلبسته تر می شود . بر روی خاک مغرورانه راه می رود انگار نه انگار که روزی زیز خاک مدفون می شود در مقابل تقدیر وسرنوشت یا حوادث ناگهانی علیل و ذلیل می شود وقتی عزیزترین کسانش میمیرند روز اول از شدت ناراحتی می خواهد خودش را نفله کند اما وقتی مدتی گذشت آنقدر هنرمندانه او را از یاد می برد که انگار از اول چنین کسی وجود نداشت وقتیکه انتظار رسیدن به چیزی یا کسی را می کشد و آرزویش را در دل می کارد حاضر است دست به هر کاری برسد اما وقتی به آرزویش رسید باز همه چیز را ازیاد می برد وآرزویش را بی ارزش می بیند و باز یک خیال تازه یک وهم دوباره چیزی که مهم است اینست که انسانهای قانع و الکی خوش کسانیکه نمی خواهند کمی جلوتر از بینی مبارکشان را ببینند زیاد است همه مثل همند همه مثل همند اما دریغ از یک فرد تفاوت چیزی که یافت نمی شود همین تفاوت است تو می توانی در رویای خودت ازهر کسی که می خواهی یک فرد متفاوت بسازی اما وقتی در حقیقت او را دریابی می بینی که او هم مثل دیگران است تفاوتی در کار نیست