شب زده از ظلمت تاریک شب بیزار بود 
در تمام ناتمامش تا سحر بیدار بود 
ارباب صبح در گوشه متروکه ای بر دار بود
پایان شب یک زمزمه بر هر لب بیمار بود 
شب شکن افسانه ای در ذهن هر بی یار بود 
کابوس شب در انتظار مردم بیکار بود 
بین عدم تا زندگی یکصد هزار دیوار بود 
تا بشکند این انتظار دل در دل دلدار بود 
پروانه در آتش شکست در حسرت دیدار بود 
گویی که هستی می گرفت با اینکه در پیکار بود  |